![]() |
![]() |
|
| به نام حضرت دوست که هر چه به ما می رسد لطف وعنایت اوست |
|
به نام او که عزیز و نازنین است چند شب پیش که خسته از امتحان بر می گشتم ،درست تو همون ایامی که آسمون با برف و باروناش بغض دلشو واکرده بود و باد هم با سوز دلش همه رو نوازش می کرد ،درست همون موقع یه درخت توجه منو به خودش جلب کرد ،تو اون سرما که من حتی جرات پیاده روی رو نداشتم اون درخت داشت شکوفه می زد ،باورت می شه شکوفه.نمی دونم چطوری ولی داشت این کارو می کرد،چه صحنه با شکوهی بود . برام خیلی عجیب بود همه درخت ها مرده بودند همه جا بی روح بود ولی تو این خفقان و مرگ اون جوونه می زد، شکوفه می داد. منم می خوام تو این سرما و مرگ ،برات جوونه بزنم شکوفه بدم .می خوام اگه تموم دنیا هم مردن برای تو ،فقط به عشق تو ،برای یه لحظه دیدنت ،برای یه لحظه موندنت زنده بمونم می خوام با شراره های وجودم سرمای اطرافمو آب کنم می خوام جوونه بزنم تا شاید اینطوری بتونم بهت بگم که چقدر دوستت دارم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 13:23 توسط شراره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
سیب سرخ خورشید شکوفه سیب کی فکرشو می کرد ؟! بی بی مهتاب اولين شب آرامش سرمایه هردلی حرفهایست که برای نگفتن دارد مژگان بانو آخرین فرصت آقا طیب جام جادویی |
|
RSS
|