تبليغاتX
غریب آشنا - توکاریت نباشه تو برو من پشتتم
به نام حضرت دوست که هر چه به ما می رسد لطف وعنایت اوست
به نام او که تنها هادی است در این مسیر پرفراز ونشیب رندگی
 
امروز اتفاقات خیلی جالبی برام افتاد .اون از صبح که اون همه فرهیخته و پژوهشگر و دیدم اینم ازعصرکه کلاسمون تشکیل نشد .منم فرصت وغنیمت شمردم تا یه کارعقب افتادمو انجام بدم اما جالب اینه که مسیر واشتباهی رفتم  و یدفعه یه خانم وآقای نابینا رودیدم ."نه بهتر بگم روشندل" .برام یه چیزی خیلی جالب بود اینکه خانومه دستاشو تودستای آقاه قفل کرده بود وآقاه با اعتماد به عصای سفیدش خودشو اون خانوم تو این مسیر پر پیچ و خم پیش می برد . خیلی صحنه  با شکوهی بود.
احساس کردم که خدا  خواست به من چند تا چیز و  با این صحنه بفهمونه برای همینم باید کلاسم تشکیل نمی شد وبایدم راهمو گم می کردم :
 1- اینکه هنوزهم با این همه نیرنگ و فریب هنوز آدم هایی هستن که همدیگرو  باور دارن. خواست بگه هنوز اعتماد وعشق خالصانه پیدا می شه
2-خدا خواست بهم بگه اگه هدفتو میشناسی به سمتش حرکت کن بقیش با من راه وهموار می کنم مثل اوندو که با عشق در مسیری حرکت کردنند . مسیری که نمیشناختند ونمی دیدند .فقط حرکت کردنند وتوکل آره فقط حرکت وتوکل ...آره خدا می خواست بگه همونطور که اونا رو سلامت به مقصد میرسانم برسالم رساندن تو هم قادرم و این حادثه را تضمینی بر این گفتار سر راه من گذاشت.و
3_خواست به من بگه میشه گاهی با گم کردن راهی که همه میرن وعرفه راه جدیدی روپیدا کرد"راه دل وپیدا کرد" آره خواست بگه نمی خواد از مسیری که همه میرن بری و با همون باورها تو باید راه خودتو بری و خواست به من بگه در راهت قدمبردار و نترس برو من باهاتم تو شروع کن بقیش با من"حتی اگه خلاف مسیر بقیه است
خلاف باوراشونه خلاف عرفشونه توکاریت نباشه تو برو من پشتتم"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:40  توسط شراره |