![]() |
![]() |
|
| به نام حضرت دوست که هر چه به ما می رسد لطف وعنایت اوست |
|
به نام خدای نا رفته ها و نا گفته ها
امروز ظهر ساعتموبرعکس بستم واز حالا به بعد هم میخوام همین کار وبکنم آخه خسته شدم از بس زمان هر کاری خواست کرد حالا دیگه نوبت منه یه عمری اون رفت وما دنبالش، حالا می خوام من اونودنبال خودم بکشونم، اونوکنترلش کنم، دیگه نمی خوام برده اش باشم ، میخوام صاحبش باشم می خوام زمان فقط مال خودم باشه مال خود خودم، می خوام نذارم بیخودی وبی هدف جلو بره وعمرمنم با خودش ببره وتا بخوام به خودم بیام دیگه فرصتی نباشه. آخه میدونی وقتی ساعت چپه بسته باشه وقتی عقربه هاشونگاه می کنی می بینی کند تر حرکت می کنن، در خلاف جهت حرکت می کنن منم میخوام مثل ساعتم بشم می خوام خلاف باور ها برم ، دیگه بسه میخوام تو نا با ورها باشم، حرکت کنم، آره خلاف حهت، حتی خلاف جریان آب میخوام برم ، فقط برم همین وهمین فقط برم همه می گن نمی شه می خوا م بگم می شه ، می شه رفت آره میشه رفت و رسید......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 16:47 توسط شراره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
سیب سرخ خورشید شکوفه سیب کی فکرشو می کرد ؟! بی بی مهتاب اولين شب آرامش سرمایه هردلی حرفهایست که برای نگفتن دارد مژگان بانو آخرین فرصت آقا طیب جام جادویی |
|
RSS
|