![]() |
![]() |
|
| به نام حضرت دوست که هر چه به ما می رسد لطف وعنایت اوست |
|
به نام او که سکوتش دریای سخن است هیچ وقت فکر نمی کردم برای زنده بودنم مجبور بشم بند بازی کنم می بینی روی یک طناب نازک ایستادم و زیر پاهام یه دره عمیقه مجبورم این مسیر و طی کنم .نازنینم دلم نمی خواد پایین و ببینم میدونی از نزول و سقوط وحشت دارم می ترسم.مجبورم عقب را هم نگاه نکنم چون ای کاش ها گام ها مو سست می کنه فقط باید بیام به سمت تو می دونم روبروی منی میدونم . فقط صدام کن که اگه یه لحظه صداتو نشنوم لرزش و لغزش گام هامو احساس می کنم صدای تو امید ادامه راهمه صدام کن صدام کن صدام کن صدام کن می افتما می میرما پس صدام کن دارم می آم دارم می آم و ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:49 توسط شراره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
سیب سرخ خورشید شکوفه سیب کی فکرشو می کرد ؟! بی بی مهتاب اولين شب آرامش سرمایه هردلی حرفهایست که برای نگفتن دارد مژگان بانو آخرین فرصت آقا طیب جام جادویی |
|
RSS
|