تبليغاتX
غریب آشنا
به نام حضرت دوست که هر چه به ما می رسد لطف وعنایت اوست
 

 به نام او که سکوتش دریای سخن است 

هیچ وقت فکر نمی کردم برای زنده بودنم مجبور بشم بند بازی کنم

می بینی روی یک طناب نازک ایستادم و زیر پاهام یه دره عمیقه مجبورم این مسیر و طی کنم .نازنینم

دلم نمی خواد پایین و ببینم میدونی از نزول و سقوط وحشت دارم می ترسم.مجبورم عقب را هم نگاه

نکنم چون ای کاش ها گام ها مو سست می کنه فقط باید بیام به سمت تو می دونم روبروی

منی میدونم .

فقط صدام کن که اگه یه لحظه صداتو نشنوم لرزش و لغزش گام هامو احساس می کنم صدای تو امید 

ادامه راهمه

صدام کن

صدام کن

صدام کن

صدام کن 

می افتما      

می میرما

پس صدام کن دارم می آم

دارم می آم و ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:49  توسط شراره |