تبليغاتX
غریب آشنا
به نام حضرت دوست که هر چه به ما می رسد لطف وعنایت اوست
به نام او که هر چه هست از اوست

در کوچه های تاریک غربت و دلتنگیهام تنها تویی که دلیل ادامه این راهی* و حضور گرم تو تنها بهانه برای زنده بودنم   *بهانه قشنگ من برای زندگی ،بی تو هرگزنفسی نخواهم کشید ،بی تو هرگز،بی تو هرگز

 از این عکس خیلی خوشم اومد چون در سرما،برف و مرگ طبیعت "زمانی که اثری از حیات نیست"،هنوز با امید گیاهانی زنده اند و زندگی می کنند بدون ترس از مرگ ،و درس قشنگی به ما میدن ،آره عکسه میخواد بگه که "ای اشرف مخلوقات/امید حتی بر مرگ هم غلبه می کند....چه برسه به مشکلات ساده بابا امید و دریاب،امید و عشقه"

طبیعت معلم خوبیه امیدوارم ما هم شاگرد خوبی باشیم و شرمنده و رو سیاه از امتحانتش بیرون نیاییم و امیدوارم پیروز مندانه و سربلند از پس این درس های زندگی و انسان ساز براییم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 12:34  توسط شراره | 
به نام او که تنها هادی است در این مسیر پرفراز ونشیب رندگی
 
امروز اتفاقات خیلی جالبی برام افتاد .اون از صبح که اون همه فرهیخته و پژوهشگر و دیدم اینم ازعصرکه کلاسمون تشکیل نشد .منم فرصت وغنیمت شمردم تا یه کارعقب افتادمو انجام بدم اما جالب اینه که مسیر واشتباهی رفتم  و یدفعه یه خانم وآقای نابینا رودیدم ."نه بهتر بگم روشندل" .برام یه چیزی خیلی جالب بود اینکه خانومه دستاشو تودستای آقاه قفل کرده بود وآقاه با اعتماد به عصای سفیدش خودشو اون خانوم تو این مسیر پر پیچ و خم پیش می برد . خیلی صحنه  با شکوهی بود.
احساس کردم که خدا  خواست به من چند تا چیز و  با این صحنه بفهمونه برای همینم باید کلاسم تشکیل نمی شد وبایدم راهمو گم می کردم :
 1- اینکه هنوزهم با این همه نیرنگ و فریب هنوز آدم هایی هستن که همدیگرو  باور دارن. خواست بگه هنوز اعتماد وعشق خالصانه پیدا می شه
2-خدا خواست بهم بگه اگه هدفتو میشناسی به سمتش حرکت کن بقیش با من راه وهموار می کنم مثل اوندو که با عشق در مسیری حرکت کردنند . مسیری که نمیشناختند ونمی دیدند .فقط حرکت کردنند وتوکل آره فقط حرکت وتوکل ...آره خدا می خواست بگه همونطور که اونا رو سلامت به مقصد میرسانم برسالم رساندن تو هم قادرم و این حادثه را تضمینی بر این گفتار سر راه من گذاشت.و
3_خواست به من بگه میشه گاهی با گم کردن راهی که همه میرن وعرفه راه جدیدی روپیدا کرد"راه دل وپیدا کرد" آره خواست بگه نمی خواد از مسیری که همه میرن بری و با همون باورها تو باید راه خودتو بری و خواست به من بگه در راهت قدمبردار و نترس برو من باهاتم تو شروع کن بقیش با من"حتی اگه خلاف مسیر بقیه است
خلاف باوراشونه خلاف عرفشونه توکاریت نباشه تو برو من پشتتم"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:40  توسط شراره | 
به نام خدای نا رفته ها و نا گفته ها

امروز ظهر ساعتموبرعکس بستم واز حالا به بعد هم میخوام همین کار وبکنم آخه خسته شدم از بس زمان هر کاری خواست کرد حالا دیگه نوبت منه یه عمری اون رفت وما دنبالش، حالا می خوام من اونودنبال خودم بکشونم، اونوکنترلش کنم، دیگه نمی خوام  برده اش باشم ، میخوام صاحبش باشم می خوام زمان فقط مال خودم باشه مال خود خودم، می خوام نذارم بیخودی وبی هدف جلو بره وعمرمنم با خودش ببره وتا بخوام به خودم بیام دیگه فرصتی نباشه. آخه میدونی وقتی ساعت چپه بسته باشه وقتی عقربه هاشونگاه می کنی می بینی کند تر حرکت می کنن، در خلاف جهت حرکت می کنن منم میخوام مثل ساعتم بشم می خوام خلاف باور ها برم ، دیگه بسه میخوام تو نا با ورها باشم، حرکت کنم، آره خلاف حهت، حتی خلاف جریان آب میخوام برم ، فقط برم همین وهمین فقط برم همه می گن نمی شه می خوا م بگم می شه ، می شه رفت آره میشه رفت و رسید......

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 16:47  توسط شراره | 
به نام او که بی همتا و نظیر است

شده تا حالا  یه  زندگی هدیه بگیری اما من گرفتم چند روز پیش  گرفتم، اما نمی دونم برای یه همچین هدیه  با ارزشی از خدای مهربونم چطوری تشکر کنم آخه چی بگم که ارزش این هدیه بزرگ و داشته باشه، هر چی فکر می کنم نمی فهمم که چجوری بگم ،چی بگم، آخه این هدیه خیلی برام با ارزش "پدرم "می خوام یه جوری بگم که فکر نکنه بی معرفتم یا نمک نشناسم نمی دونم چی بگم {آخه پدر منم عازم همون سفر با همو ن هواپیما بود }

فقط می گم  خدایا بازم مثل همیشه شرمنده محبتاتم و بازم مثل همیشه ممنونتم و می گم که تو بی نظیری دو ستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:43  توسط شراره | 
به نام او که خالق همه زيبايي هاست

فکرنمي کردم که  يه روز بتونم ستاره هارا  با دست ها ي کوچکم لمس کنم .
 فکر نمي کردم که يه روز قشنگ ترين و پر نور ترين ستاره ها مال من بشه .خدايا ممنونتم  اما  حالا با اين ستاره قشنگم چي کار کنم ؟خدا جونم او نو کجا بذارم ،کجاي اين دنيا که لايقش باشه؟

هر چي فکر مي کنم جايي با ارزش تر  از دلم تو اين دنيا پيدا نمي کنم.
فقط خدا کنه جاش تو دلم راحت تر از آسمون  باشه،  يعني مي شه خدا جونم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 23:12  توسط شراره | 
به نام ایرد یکتا

وقتی که یه بغضی که  تو گلو ،با شنیدن اسم تو میترکه،وقتی که اشکی که تو جشم ها حلقه زده با شنیدن اسمت بی قرار و بی خود می شه،جاری می شه و می ریزه رو گونه، وقتی چشم ها برات می بارن و می بارن ،من دیگه چی باید بگم ،آخه مگه قشنگ تر از اینم هم  می شه گفت

 اون ها می دونند که تو همیشه پیششونی و هیچ وقت تنها شون نمی ذاری  امااین طوری هر قطره جداگونه می تونه بگه" خدا جونم آخه دیگه جه جوری بگم دوستت دارم"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 15:18  توسط شراره | 
به نام او که رحمان و رحیم است

هنوز هم در این زمانه  گسام گریخته و پر نیرنگ می توان شبنم ها را بر روی برگ ها  و گلبر گ ها دید.
آری هنوز هم در وجود شبنم اعتماد به گل هست وهنوز هم شبنم آن برگ ها و گلبرگ ها را با امید به فردا ها می نوازد و از گرد و غبار پاک می کند .
درست همانند شبنم ها ی چشم عاشقان که زیبا گونه دل را می نوازد و آن را از گرد و غبار  عاری می سازد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:53  توسط شراره | 
به نام ایزد مننان

خوشا به حال کویر که به آسمان  نزدیک است و آسمان را میتواند با دستان پر مهرش لمس کند
  خوشا به حال کویر که به خورشید  نزدیک است  واز گرمای حضور خورشید سوزان . 
 وخوشا به حال کویر  که  هیچگاه کسی به قلمرو خلوتش تجاوز نکرده است و نمی کند.
به خلوت کویر غبطه می خورم وبه سعادت بزرگی  که نصیبش شده چون آسمان وخورشید  از آن اوست. و بالاتراز آن ها.گرانبها ترین وجود،خدا از آن اوست.
خوشا به حال او
آری به خلوت های کویر غبطه می خورم ،به اینکه تو را از آن خود دارد و از صبح تا شام تنها تو را می خوا ند،تنها تو را ای بی همتا


 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:30  توسط شراره | 
به نام او که زيبا ترين است

در ظلمات شب، خورشيدي در آسمان نمي بينم .چرا  اينگونه است؟من هنوز گفته هاي معلمانم را به خاطر مي آورم که به ما آموختند که  ماه از خود نوري ندارد و نور خورشيد را منعکس مي کند.پس اگر خورشيدي نباشد ماه  چگونه نور آن را منعکس مي کند ؟
      حتما در شب هم خورشيد ي داريم که نور زيباي آن به شکل ماه  بر همگان  جلوه ميکند. آري ماه نشاني از خورشيد دارد وقتي مهتاب که ذره ايي از  وجود خورشيد است اينقدر زيبا جلوه گر است پس خورشيد چقدر زيبامي تواند باشد؟ ؟ چقدر ؟؟چقدر؟؟!!! 
خورشيد ديشب به من آموخت که نديدن دليل بر نبودن نيست آري او هست در آسمان شب ولي اغلب او را نمي بينيم. و خوشا به حال آنانکه بر اين کار توانا هستند و خورشيد و عظمتش را درک مي کنند چه در روز و چه در شب ظلماني

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:41  توسط شراره | 
به نام مهربان ترین

باز امروز آب شراره های وجودم را شعله ور تر کرد نمی دانم که چگونه ؟ نمی فهمم که چرا ؟

فقط این را می فهمم  که حتما مرا اهلی کرده است "درست مثل شازده کو چولو و روباه"

چه زیباست اهلی شدن در عشق 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:42  توسط شراره | 
به نام یکتای بی همتا

 امروز روز ديگري است .خدا امروز را به من هديه داد.زيبا تر از ديروزبا اميد به فردا.مي خوا هم در امروز باشم در امروز زندگي کنم
.امروزخورشيد جور ديگري به من نگريست .من محو جمال زيبا و نگاه پر مهرش شدم
.او مثل هميشه با دستان مهربانش صورتم را نوازش کرد ومن در گرماي دستانش آرام  گرفتم در حاليکه نواز شم  ميکرد بالبخندي عاشقانه به من گفت  شراره جان بساز
پرسيدم اي عزيز دل چه بسازم ؟ او نگاهم کرد و هيچ نگفت.
در نگاهش عالمي ازکلمات موج مي زد وبا آن نگاه زيبا شراره هاي وجودم را شعله ور کرد.چه حس زيبايي است شعله ور شدن.شعله ور ماندن و ساختن
پس چرا به من گفتندساختن زيباست اما سوختن زشت
من  امروزفهميدم تا در عشق نسوزي نمي تواني بسازي آري خورشيد آنرا چه زيبا به من آموخت
اکنون مي فهمم که چرا در جواب من خور شيد ساکت ماند و به يک نگاه بسنده کرد چون چشمان راحت تر سخنان دل را با ز گو مي کنند تا زبان يا بهتر بگويم زبان توان  گفتن  حرف هاي دل را ندارد و زيباترين چیز ها،حس ها، عشق ها نا گفتني اند.نا گفتني نا گفتني!
آري خورشيد عاشق است و از يک عا شق بيش از اين انتظار نمي رود.چه سکوت پر معنا يي و چه نگاه پر معنا تر
آري او سال هاست که شراره هاي عشق درونش شعله ور است و مي سازد .آري مي سازد با عشق مي سازد، مي سوزدو مي سوزد اما زيبا گونه مي سازد


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:19  توسط شراره | 
به نام خالق یکتا

همه گويند آتش را آب دشمن است
پس چرا من ديدم آب آتش گرفت
آتش آب را تا آسمان نور برد
آب آتش را کدا مين جا نبرد؟
هر دو با هم .هر دو عاشق مي روند
آسمان را در مي نوردند و به بالا مي روند
اي شراره پس چرا وا مانده اي
آب خود را تو نديدي يا که تو جا مانده اي
اکنون موقع پرواز توست
آب را درياب  که هم آواز توست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 6:52  توسط شراره | 
به نام او که همه هستی از اوست و اتکال هر چه هست به اوست

امروز باز نسیم پاییزی شروع به وزیدن کرد و شراره ها ی آتش را با خود به این سو و آن سو برد .آری نسیم اینگونه بر قلب سوزان آتش مرهم گذاشت و به او مژده دیدار باران را داد.

 ناگاه ابرهابر سرآتش  آمدند و قطرات باران قطره قطره بر او باریدند واو آرام آرام آرمید و در وجود باران محو شد.محو محومحو!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 7:24  توسط شراره | 

وباز به نام او می نویسم که الهه دوستی ها و عاشق ترین است

دیروز که در خانه نبودی فضای خانه بی روح و مرده بود.همه جای خانه بوی عطر وجود مقدست را می داد.در جای جای خانه گرمای نفسهایت هنوز محسوس بودوصدای گرم و دلنشینت باز به گوش می رسید.دیروز موقع خداحافظی کسی نبود که گونه هایم را ببوسد گونه هایش را ببوسم .کسی نبود تا آغوش گرمش پذیرای وجود خسته من باشدوسخنان زیبا و دلنشینش توان حرکت و پویایی من باشد.

 

آری مادرم دلم برای آغوش گرمت خیلی تنگ شده .برای دستان حیات بخشت .آن دستان مهربان که با آنها نوازشم می کردی و بر گیسوانم شانه می زدی مادرم دلتنگ صبوری ها وخنده هایت هستم.مادرم برای گریه کردن سخت دلتنگ ام.مادرم شانه هایت تنها مکان امن برای اشک ها یم بود . حا لا آن شانه ها کجا ست .اکنون سر بر کدامین جا بگذارم و بگریم.مادرم کجایی؟؟ کجایی؟؟

مادرم می خواهم اقرار کنم : دلم می خواست هنوز کودکی بودم و از دور  به سوی آغوش گرمت می دویدم وخودم را در آغوشت پر مهرت پرتا ب می کردم "چه عالمی داشت کودکی.یادش به خیر!!"

مادرم دیشب که برگشتی نور چشمانمان برگشت چشمانی که دیگر توان نگریستن نداشتندحالا بینا تر از همیشه شدند.{این تنها حرف من نیست بابا و امیر هم .همین گونه فکر میکنند}

یاربا حقیقتادر زیر پای مادران بهشتی پنهان است به راستی بوی بهشت از وجودشان استشمام می شود.نفس های گرمشان از نسیم های بهشتی دلنوا از تر و عطر تنشان از بوی گل های بهشتی دلچسپ تر است

آری اکنون فهمیدم "بهشت=پدر و مادر است"ونیزفهمیدم که در این دنیا هم .خداوند برای ما آدمیان بهشتی گذارده وآن چیزی نیست جز این دو وجود مقدس

 

ا ما وااسفا به حال ما. اگر حقیقت این حقایق آسمانی را باور نکنیم.درک نکنیم یا زمانی دریابیم که بهشت ما از زمین رخت بربسته باشد " آن روز بدا به حال ما" وما به جای درک این وجود های آسمانی وبهشت زمینی {هرچند که درک آنان بهشت و سعادت اخروی راهم به ارمغان خواهد آورد}" به درک قهقرایی دنیا برسیم ودنیا همچون باطلاقی ما را به قهقرا بکشاند که در این زمان نه تنها دست و پا زدن سودی ندارد حتی باعث فرو رفتن بیشتر ما هم می شودونهایتا  وجود ما را در بر می گیرد یا بهتر بگویم در خود غرق می کند

یاربایارب دست نیاز به سوی تو دراز می کنم تا در تن نفسی هست مرا از درک این بهشت و بهشتیان  محروم نسازی ودر درک حقیقت وجودی این گوهران گرانبها و نا یاب وجلب رضایت اینان مثل همییشه یاریم دهی مثل همیشه ای مهربان ترین مهربانان 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:3  توسط شراره | 
خوشا به حال آسمان که در نهایت اوج اینگونه به آسودگی می شکند.خوشا به حال درخت که با قامت برافراشته خود در پاییز و زمستان به بی تعلقی واوج می رسد.خوشا به حال خورشید که از شرق به اوج واز غرب  هم به اوج می رسد.خوشا به حال دریا که در روز پر تلاطم است و در شب آرام میگیردو به اوج می رسد.آری همه هستی اینگونه اند .اما یاربا ما آدم ها کجایم و چه می کنیم یاربا چقدر شرمنده لطف ها و همراهی هایت  باشیم شرمندگی تا کی تا کجا؟  یاربا چرا؟  ما که نه اوج آ سمانرا داریم ونه استواری کوه .پس چرااینگونه است که اینان در مقابل عظمتت سجده کنانندوما هنوز در غفلت و غرور .اینان به راحتی حرفهای دلشان را با تو می زنند وبه را حتی می گویند که چقدر دوستت دارند اما ما آدمها که همواره به خود  می بالیم که اشرف مخلوقاتیم وهمیشه برترین. حتی در گقتن دوستت دارم به کسی که برایمان عزیز  است امتناع می کنیم.آخر چقدر  ما آدمیان غرور داریم  نه غرور نه بهتر است بگویم ما آدمیان چقدر عاجزیم.حقیقتا چقدر عاجز و نا توا نیم.چقدر چقدر چقدر!

خدایا از روح خود بر ما دمیدی تا نماینده تو در زمین باشیم در ازل با تو عهدی بستیم ولی کنون فراموش کردیم وااسفا به حال ما که خود را خوش قول ومتعهد می دانیم

وقتی مهمترین عهد حیات را به فراموشی می سپاریم چگونه از هم تو قع وفای به عهد داریم.وااسفا به حال ما وااسفا 

ولی خدایا ما می توانیم از نو بسازیم چون روح خدایی داریم خدایا چشما نم را بستم تا آنها را گشودم بیست و سه سال عمرم تمام شد وخدایا دیگه خیلی فرصت ندارم و نداریم .بیداری وهوشیاری و عشق روزیمان کن.خدایا تو عاشق ترینی.عاشق بودن.عاشق ماندن وعاشقانه زندگی کردن را به ما بیاموز. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 8:24  توسط شراره | 

باز باران می بارد وخبر از غریب آشنایی می دهد که می آید .آری امروز آسمان گریست تا با اشکهای گرانبهای خود جلو ی قدم هایش را نور با را ن کند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 19:16  توسط شراره |