![]() |
![]() |
|
| به نام حضرت دوست که هر چه به ما می رسد لطف وعنایت اوست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:29 توسط شراره |
|
|
به نامش که بی او شروع معنا ندارد آره من پرم ز فریاد منو دریاب .منو دریاب بی صدا دارم می میرم تا به کی اینجا اسیرم؟ تو قفس بالام شکسته نفسم خسته خسته دل به دستای تو بسته دل به دستای تو بسته منتظر یه جا نشسته که شاید نظر نمایی قفل این در رو گشایی قفل این در رو گشایی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:25 توسط شراره |
|
|
به نام او که اگه حکم کنه همه محکومیم
پارسال نوشتم و گفتم .امسالم می گم تو بخوای هر دم و هرسال ام می گم تو برام ستاره ای تو شبای بی قراریم قلبمو ازم گرفتی گفتی واسه یادگاری حالا قلب من تو دستای تو چشم من به دستای تو چشم من به دستای تو چشم من به دستای تو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 23:41 توسط شراره |
|
|
به نام يگانه بي همتا تو آفتاب روزي و منم مهتاب شبم چي مي شد فاصله ها رو بر مي داشتيم؟ تا ميون خورشيد من تا من من هيچي نبود جز من و تو مهتابت نوري نداره جز انعكاس نور تو نور من وجود من سرشت من بهشت من برات يه قرص ماه مي شم نه نيمه جون نه نا تموم فقط كنار من بمون فقط كنار من بمون
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:27 توسط شراره |
|
|
به نام او که سکوتش دریای سخن است هیچ وقت فکر نمی کردم برای زنده بودنم مجبور بشم بند بازی کنم می بینی روی یک طناب نازک ایستادم و زیر پاهام یه دره عمیقه مجبورم این مسیر و طی کنم .نازنینم دلم نمی خواد پایین و ببینم میدونی از نزول و سقوط وحشت دارم می ترسم.مجبورم عقب را هم نگاه نکنم چون ای کاش ها گام ها مو سست می کنه فقط باید بیام به سمت تو می دونم روبروی منی میدونم . فقط صدام کن که اگه یه لحظه صداتو نشنوم لرزش و لغزش گام هامو احساس می کنم صدای تو امید ادامه راهمه صدام کن صدام کن صدام کن صدام کن می افتما می میرما پس صدام کن دارم می آم دارم می آم و ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:49 توسط شراره |
|
|
به نام او که هر چه هست از اوست و اتکال هر چه هست به اوست
دلمو تنها نذار آسمون دل من ابری شده ولی از چشام داره بارون می آد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:31 توسط شراره |
|
|
به نام یکانه بی همتا خیلی وقت بود که نوشتنم نمی اومد ولی الانه بر گشته.راستش سرم خیلی شلوغ شده بود انقدر ضایع بودم که این جند وقته جندین بار sms اشتباه فرستادم...آخر ضایع بود..از این حرفا بگذریم می خوام برای تو بنویسم دلم برای صدا کردنت خیلی تنگ شده امامی خوام فریاد بزنم تا مطمئن شم که صدامومی بشنوی با اینکه می دونم که از نگاهمم می شنوی آره از نگاهم می شنوی . دلم می خواد بگم زمستون داره میره همه از خواب زمستونی دارن بیدار می شن پس من چی؟قلب یخ زدم منتظر گرمای دستای مهربونته پس کی؟پس کجا؟ همه از خوابه سرده زمستونی بیدار شدند الا من... نازنینم آروم از خواب بیدارم کن تا بد خواب نشم آخه خودت که می دونی اگه یهو از خواب بپرم جقدرپریشون می شم نوازشم کن که دلم برای ناز خریدناتو نوازشات تنگه تنگه عزیزکم قلمم هم دلتنگ واسه نوشتنه دوستت دارمه بهش اجازه می دی که برای تو بنویسه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:21 توسط شراره |
|
|
به نام یگانه بی همتا چند روز پیش یه ایمیل زیبا به دستم رسید.حیفم اومد تو وبلاگم نزارمش.فقط از این بابت متاسفم که نام نویسنده شو نمی دونم ...فقط جا داره به نویسندش بگم که هر که هستی و هر کجا هستی قلمت پایداروحق همواره نگهدارت بال هايت را كجا گذاشتي ؟ پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. ...اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 12:6 توسط شراره |
|
|
به نام او که همیشه هست است امروز بعد از مدت ها دوباره اومدم سراغش امروز باز یه اتفاق جالب . یه ماشین و دیدم که پشتش نوشته شده بود "الها میرم و بر می گردم" یه مناجات قشنگ با معبود در عین سادگی .به نظر من پر از محتواست چندین جمله در ۳ کلمه خلاصه شده "پس خدا جونم منم میرم که باز برگردم"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:45 توسط شراره |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:26 توسط شراره |
|
|
به نام او که آستان مهرش هرگز از دلم غروب نخواهد کرد نمی دانم چرا ... نمی دانم شبیه کودکی شدم دلم مدام بهانه می گیرد وجود نازنینت را از دور نشانه می گیرد
تو را بهانه می گیرد...تو را نشانه می گیرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 19:22 توسط شراره |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 20:2 توسط شراره |
|
|
به نام او که هر چه هست از اوست و اتکال هر چه هست به اوست آسمون شهر من سیاهه اما تو دلش یه عالمه ستاره داره آسمون شهر من چقدر غریبه، با این همه ستاره هنوز دلش می گیره هنوز دلش می گیره نگران کویره همش براش می باره تا بزنه جوونه ،تا بشه مست دونه اما چرا کویره هنوز بازم کویره ،هنوز بازم اسیره هنوز نداره آروم ،هنوز نداره سامون آسمون شهر من چقدر صبوری نازنین آسمون شهر من جقدر می باری نازنین آسمون شهر من ،کویر نداره حاصل ،کویر نمی شه عاشق آسمون شهر من چقدر صبوری نازنین آسمون شهر من جقدر می باری نازنین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:43 توسط شراره |
|
|
به نام خداوند جان و خرد نازنینم چطور ازم توقع داری بپرم، اوج بگیرم وقتی بال های پروازم شکستن، وقتی بال هام خسته ن، وقتی بال هام زخمی ان ، آخه عزیز من ، چطور از من انتظار داری برات آواز بخونم وقتی تو این گلوم پر از بغض ....تو شونه هات پناه اشکام بشه تو دستات مرهم زخم هام بشه قول می دم برات بخونم برات بپرم قول می دم اوج بگیرم... قول می دم، بهت قول می دم قول قول قول خیلی دنبال این بودم که بتونم یه جمله برات بگم یا یه بیت که تموم حرف های دلم توش باشه ...هنوز نتونستم دلم رو تو یه جمله خلاصه کنمو اونو بهت تقدیم کنم اما یه جمله یا یه بیت قشنگ چند وقت پیش جایی دیدم که نمی دونمم مال کیه ولی برام جمله عزیزیی انگار حرف منه برای تو، برات می نویسمش "من ندانم که کیم فقط دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 12:38 توسط شراره |
|
|
به نام او که الهه دوستی هاست چه سفر غریبی این زندگی ،همه ما باهاش غریبیم اما آشنا غریب میآییم غریب می ریم،حتی بدون اینکه با اومدن و رفتنمون چیزی تغییر کنه،حادثه ای رخ بده خیلی از ما حتی با رفتنمون شناسنامه مون هم زیر چندین متر خاک مدفون می شه و هیچ اسمی ازمون باقی نمی مونه انگار که تو این منزلگاه دنیا برای مدت کوتاهی حتی برای توشه برداری برای ادامه این سفر هم نبودیم،کی می گه حسین غریب ،حسین غریب نیست،غربت حسین فقط غربت بیداری در مرگ بیداری غربت بیداری در ظلمت ،بیداری در غفلت و بیداری در خفقانه نگاه کن هنوزم نوای حسین حسین بعد از قرن ها هنوز طنین اندازه هنوز نوحه های حسین غفلت را از وجودمون می گیره و به این روح خسته توان ادامه راه رو میده..... "زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 12:2 توسط شراره |
|
|
به نام او که عزیز و نازنین است چند شب پیش که خسته از امتحان بر می گشتم ،درست تو همون ایامی که آسمون با برف و باروناش بغض دلشو واکرده بود و باد هم با سوز دلش همه رو نوازش می کرد ،درست همون موقع یه درخت توجه منو به خودش جلب کرد ،تو اون سرما که من حتی جرات پیاده روی رو نداشتم اون درخت داشت شکوفه می زد ،باورت می شه شکوفه.نمی دونم چطوری ولی داشت این کارو می کرد،چه صحنه با شکوهی بود . برام خیلی عجیب بود همه درخت ها مرده بودند همه جا بی روح بود ولی تو این خفقان و مرگ اون جوونه می زد، شکوفه می داد. منم می خوام تو این سرما و مرگ ،برات جوونه بزنم شکوفه بدم .می خوام اگه تموم دنیا هم مردن برای تو ،فقط به عشق تو ،برای یه لحظه دیدنت ،برای یه لحظه موندنت زنده بمونم می خوام با شراره های وجودم سرمای اطرافمو آب کنم می خوام جوونه بزنم تا شاید اینطوری بتونم بهت بگم که چقدر دوستت دارم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 13:23 توسط شراره |
|
|
به نام او که گفت بخوان خواستم که تو رو رو بوم به تصویر بکشم با رنگ مشکی اون چشمهاتو بکشم با رنگ گلی گل لباتو بکشم با رنگ طلا نور چشاتو بکشم با رنگ صدف صورت زیبا تو بکشم با رنگ قرمز دل گیراتو بکشم با چه رنگی عشق زیباتو،مهربونیت و صفا تو بکشم ؟ با رنگ آبی می کشم ،آبی خوبه ،اونو آبی می کشم ببخش منو اگه فقط پر شده از آبی و قرمز بوم من آخه جونم نتونستم چشاتو ،گل لباتو بکشم تو چشات یه دنیا راز بود قلمم پر از نیاز بود ،نکشید ونکشید تو سکوت اون لبات یه دنیا حرف بود قلمم همش تو لرز بود ،نکشید ونکشید اما قلمم خون دلت رو چه قشنگ برام کشید می دونم درست کشید ،آخه تو خون دلت ، خون دلت ، خون دلت راستی قلمم یه چیز دیگم برام کشید دیدی ،اون صفاتو مهربونی نگاتو چه قشنگ آبی کشید حالا دیدی که چرا بوم من فقط آبی خونی ای شده تو صفات غمامو کم کرد ،تو نگات خطامو کم کرد تو لبات صدامو کم کرد ،مهربونیت شبامو کم کرد صبر تو دلم رو آب کرد،صبر تو دلم رو آب کرد صبر تو دلم رو آب کرد،صبر تو دلم رو آب کرد دل تو خون دل منم خون برای دلتو ،خوب می دونی دل من داره می سوزه، آی می سوزه ،آی می سوزه واسه تو،خوب می دونی دیگه نپرس دیگه نمی خوام چیزی بگم،همه چی رو این بومه برات می گه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 17:49 توسط شراره |
|
|
به نام او که صبورترین است و مهربان ترین سفر غریبی داشتم توی کهکشون چشمات توی پاکی نفسهات، توی صبر بی مثالت توی صبر بی مثالت، توی صبر بی مثالت تو دلت یه آسمون،آسمون پر ستاره دل من فقط کویر ،یه کویر بی نشونه دل تو همش می باره،برا من پس چرا هنوز کویر دل من پس چرا هنوز کویر دل من سفرغریبی داشتم ، سفرغریبی داشتم سفرغریبی داشتم تو وجود بی مثالت با زبون بی زبونی ،ندا دادی و شنیدم ای نگارم، اون صدای بی صدا رو با همه جونم خریدم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 19:13 توسط شراره |
|
|
به نام او که همه دلها بی قرار اوست امروز صبح از کنار یه گنجشک رد شدم اما اون نپرید ،نترسید همونطوری آروم رو دو پای کوچولوش ایستاده بود.برام خیلی عجیب بود .یا اون من و مثل خودش پرنده دیده بود یااینکه اصلا منو ندیده بود{اگه اصلا ندیده باشه،یا به عنوان یه آدم به حساب نیاورده باشه چی وای....}..خوش به حال این پرنده و اون پرنده هایی که لبیک گویان پریدند تا آزادانه خود را به کوی محبوب برسونن و هی دورش بگردند و بگردند و بگردند به رهاییشون، بی تعلقشون و به عاشقیشون غبطه می خورم ،منم می خوام یه پرنده بشم رو آسمون دلت پرواز کنم آزاد و رها و هی دورت بگردم و بگردم و بگردم، بی وقفه، بی معطلی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 12:25 توسط شراره |
|
|
به نام او که سرآِغازو پایان کتاب زند گی ام به دست پر مهر او نگاشته شده یادته هر جا بودی چشمهام به دنبال تو بود یادته همیشه تو این چشمهام نقش تو بود یادته هر کی می خواست تو رو پیدا کنه تو چشمهام نگاه می کرد، جای تو رو از تو چشمهام پیدا می کرد هنوزم تو این چشمهام عکس تو نقاشی شده نه نقاشی نه، بلکه حکاکی شده هنوزم خود منم آدرستو از توی چشمهام می گیرم اونه که تو و منو به پیش هم می رسونه ولی عشقم اگه گاهی خودتو تو چشم من نمی بینی گناه من نیست به خدا تقصیر از اشک های یه عاشق که رو عکستو می پو شونه آخه مگه می شه تو باشی و دلم نخواد بگه ،دوستت داره تو همیشه او نجا هستی تا ابد اینو بدون همیشه مال من هستی تا ابد اینم بدون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 14:58 توسط شراره |
|
|
به نام او که هر چه هست از اوست
در کوچه های تاریک غربت و دلتنگیهام تنها تویی که دلیل ادامه این راهی* و حضور گرم تو تنها بهانه برای زنده بودنم *بهانه قشنگ من برای زندگی ،بی تو هرگزنفسی نخواهم کشید ،بی تو هرگز،بی تو هرگز از این عکس خیلی خوشم اومد چون در سرما،برف و مرگ طبیعت "زمانی که اثری از حیات نیست"،هنوز با امید گیاهانی زنده اند و زندگی می کنند بدون ترس از مرگ ،و درس قشنگی به ما میدن ،آره عکسه میخواد بگه که "ای اشرف مخلوقات/امید حتی بر مرگ هم غلبه می کند....چه برسه به مشکلات ساده بابا امید و دریاب،امید و عشقه" طبیعت معلم خوبیه امیدوارم ما هم شاگرد خوبی باشیم و شرمنده و رو سیاه از امتحانتش بیرون نیاییم و امیدوارم پیروز مندانه و سربلند از پس این درس های زندگی و انسان ساز براییم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 12:34 توسط شراره |
|
|
به نام او که تنها هادی است در این مسیر پرفراز ونشیب رندگی
امروز اتفاقات خیلی جالبی برام افتاد .اون از صبح که اون همه فرهیخته و پژوهشگر و دیدم اینم ازعصرکه کلاسمون تشکیل نشد .منم فرصت وغنیمت شمردم تا یه کارعقب افتادمو انجام بدم اما جالب اینه که مسیر واشتباهی رفتم و یدفعه یه خانم وآقای نابینا رودیدم ."نه بهتر بگم روشندل" .برام یه چیزی خیلی جالب بود اینکه خانومه دستاشو تودستای آقاه قفل کرده بود وآقاه با اعتماد به عصای سفیدش خودشو اون خانوم تو این مسیر پر پیچ و خم پیش می برد . خیلی صحنه با شکوهی بود.
احساس کردم که خدا خواست به من چند تا چیز و با این صحنه بفهمونه برای همینم باید کلاسم تشکیل نمی شد وبایدم راهمو گم می کردم : 1- اینکه هنوزهم با این همه نیرنگ و فریب هنوز آدم هایی هستن که همدیگرو باور دارن. خواست بگه هنوز اعتماد وعشق خالصانه پیدا می شه 2-خدا خواست بهم بگه اگه هدفتو میشناسی به سمتش حرکت کن بقیش با من راه وهموار می کنم مثل اوندو که با عشق در مسیری حرکت کردنند . مسیری که نمیشناختند ونمی دیدند .فقط حرکت کردنند وتوکل آره فقط حرکت وتوکل ...آره خدا می خواست بگه همونطور که اونا رو سلامت به مقصد میرسانم برسالم رساندن تو هم قادرم و این حادثه را تضمینی بر این گفتار سر راه من گذاشت.و 3_خواست به من بگه میشه گاهی با گم کردن راهی که همه میرن وعرفه راه جدیدی روپیدا کرد"راه دل وپیدا کرد" آره خواست بگه نمی خواد از مسیری که همه میرن بری و با همون باورها تو باید راه خودتو بری و خواست به من بگه در راهت قدمبردار و نترس برو من باهاتم تو شروع کن بقیش با من"حتی اگه خلاف مسیر بقیه است خلاف باوراشونه خلاف عرفشونه توکاریت نباشه تو برو من پشتتم" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:40 توسط شراره |
|
|
به نام خدای نا رفته ها و نا گفته ها
امروز ظهر ساعتموبرعکس بستم واز حالا به بعد هم میخوام همین کار وبکنم آخه خسته شدم از بس زمان هر کاری خواست کرد حالا دیگه نوبت منه یه عمری اون رفت وما دنبالش، حالا می خوام من اونودنبال خودم بکشونم، اونوکنترلش کنم، دیگه نمی خوام برده اش باشم ، میخوام صاحبش باشم می خوام زمان فقط مال خودم باشه مال خود خودم، می خوام نذارم بیخودی وبی هدف جلو بره وعمرمنم با خودش ببره وتا بخوام به خودم بیام دیگه فرصتی نباشه. آخه میدونی وقتی ساعت چپه بسته باشه وقتی عقربه هاشونگاه می کنی می بینی کند تر حرکت می کنن، در خلاف جهت حرکت می کنن منم میخوام مثل ساعتم بشم می خوام خلاف باور ها برم ، دیگه بسه میخوام تو نا با ورها باشم، حرکت کنم، آره خلاف حهت، حتی خلاف جریان آب میخوام برم ، فقط برم همین وهمین فقط برم همه می گن نمی شه می خوا م بگم می شه ، می شه رفت آره میشه رفت و رسید......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 16:47 توسط شراره |
|
|
به نام او که بی همتا و نظیر است
شده تا حالا یه زندگی هدیه بگیری اما من گرفتم چند روز پیش گرفتم، اما نمی دونم برای یه همچین هدیه با ارزشی از خدای مهربونم چطوری تشکر کنم آخه چی بگم که ارزش این هدیه بزرگ و داشته باشه، هر چی فکر می کنم نمی فهمم که چجوری بگم ،چی بگم، آخه این هدیه خیلی برام با ارزش "پدرم "می خوام یه جوری بگم که فکر نکنه بی معرفتم یا نمک نشناسم نمی دونم چی بگم {آخه پدر منم عازم همون سفر با همو ن هواپیما بود } فقط می گم خدایا بازم مثل همیشه شرمنده محبتاتم و بازم مثل همیشه ممنونتم و می گم که تو بی نظیری دو ستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:43 توسط شراره |
|
|
به نام او که خالق همه زيبايي هاست
فکرنمي کردم که يه روز بتونم ستاره هارا با دست ها ي کوچکم لمس کنم . هر چي فکر مي کنم جايي با ارزش تر از دلم تو اين دنيا پيدا نمي کنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 23:12 توسط شراره |
|
|
به نام ایرد یکتا
وقتی که یه بغضی که تو گلو ،با شنیدن اسم تو میترکه،وقتی که اشکی که تو جشم ها حلقه زده با شنیدن اسمت بی قرار و بی خود می شه،جاری می شه و می ریزه رو گونه، وقتی چشم ها برات می بارن و می بارن ،من دیگه چی باید بگم ،آخه مگه قشنگ تر از اینم هم می شه گفت اون ها می دونند که تو همیشه پیششونی و هیچ وقت تنها شون نمی ذاری امااین طوری هر قطره جداگونه می تونه بگه" خدا جونم آخه دیگه جه جوری بگم دوستت دارم"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 15:18 توسط شراره |
|
|
به نام او که رحمان و رحیم است
هنوز هم در این زمانه گسام گریخته و پر نیرنگ می توان شبنم ها را بر روی برگ ها و گلبر گ ها دید.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:53 توسط شراره |
|
|
به نام ایزد مننان
خوشا به حال کویر که به آسمان نزدیک است و آسمان را میتواند با دستان پر مهرش لمس کند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:30 توسط شراره |
|
|
به نام او که زيبا ترين است
در ظلمات شب، خورشيدي در آسمان نمي بينم .چرا اينگونه است؟من هنوز گفته هاي معلمانم را به خاطر مي آورم که به ما آموختند که ماه از خود نوري ندارد و نور خورشيد را منعکس مي کند.پس اگر خورشيدي نباشد ماه چگونه نور آن را منعکس مي کند ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:41 توسط شراره |
|
|
به نام مهربان ترین
باز امروز آب شراره های وجودم را شعله ور تر کرد نمی دانم که چگونه ؟ نمی فهمم که چرا ؟ فقط این را می فهمم که حتما مرا اهلی کرده است "درست مثل شازده کو چولو و روباه" چه زیباست اهلی شدن در عشق
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:42 توسط شراره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
سیب سرخ خورشید شکوفه سیب کی فکرشو می کرد ؟! بی بی مهتاب اولين شب آرامش سرمایه هردلی حرفهایست که برای نگفتن دارد مژگان بانو آخرین فرصت آقا طیب جام جادویی |
|
RSS
|